تبليغاتX
شمع بی پروانه

شمع بی پروانه

 

سلام دوستان من برگشتم با کافی نت ایلیا.تازه افتتاحش کردم.دعا کنید که کارم بگیره.

این شعرو تو وب ظهور عشق دیدم به نظرم جالب اومد گفتم شما هم بخونید بد نیست(وبش تو لینکام هست قشنگه حتما سر بزنید)

از دوري تو غمين و نالان هستيم
وز کرده خود کمي پشيمان هستيم
اصليت ما را تو اگر مي پرسي
از کوفه ولي مقيم تهران هستيم!
------------------------------
ما لشگري از سلاح روسي داريم
در دوز و کلک رگ ونوسي داريم
هر جمعه که شد بيا که ما منتظريم
اين هفته فقط نيا عروسي داريم

------------------------------
 از جور زمانه ما شکايت داريم
اندازه کوه و صخره حاجت داريم
ما مشکلمان گراني و بيکاريست
آقا به نبودنت که عادت داريم...
------------------------------
ما قيمت روز ارز را مي دانيم
معيار بهاي بورس در تهرانيم
فعلا دو سه روزيست هوا پس شده است
هر روز دعاي عهد را مي خوانيم
------------------------------
صد موعظه کن ولي ز تسليم نگو
از خمس و زکات و ضرب و تقسيم نگو
آقا تو بيا ولي فقط با يک شرط...
ار آنچه که ما دوست نداريم نگو!




+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت22:37توسط ابراهیم | |

سلام دوستان من چند وقتی نیستم برگشتم حتما بهتون سر میزنم و جواب محبت هاتون رو میدم

فعلا یا علی و التماس دعا

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت17:17توسط ابراهیم | |

    


                           

                               نماز جمعه ی وحدت آفرین

                            حتما ببینید

                        http://dolateyar.blogsky.com


"خانه ی دوست کجاست؟"در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها

                                                                بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست،

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سر به در می آورد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟"

                                                      سهراب سپهری

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت21:12توسط ابراهیم | |

 

تا صورت جان بود و جهان بود، علی بود    تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود

مسجود ملائک که شد آدم ز علی بــود         آدم چو یکی، قبله و معبــود علـــی بود

 ولادت مولای متقیان، علی (ع) و روز پدر بر همه

شیعیان مبارکباد.

      


                                                                                                                                                     

امشب،

همة دريچه‌ها

به سوي ماه باز خواهند شد.

امشب،

آسمان نگاه همة نرگس‌ها،

پر از ستاره خواهد شد

و من

سر بر زانوي تنهايي خود خواهم نهاد

آن گاه

 غزلي خواهم سرود و آن را

به نسيم خواهم سپرد

امشب،

آسمان دلم باراني ست

و دست‌هايم

به سوي آسمان گشوده خواهند شد

تا كبوتري باشند و آرزوهايم را

به بارگاه حضرت دوست ببرند

امشب، همة هستی را دوست دارم

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت20:52توسط ابراهیم | |

سربند بسته ها

خاطره ا ی از دکتر ولایتی(زمانی که ایشان وزیر امور خارجه

بودند و تازه کشورمان سرافراز دفاع مقدس شده بود):

زمانی که صدام به کویت حمله کرد و آن فصاحت به بار آمد،روزی در

جلسه ای که طارق عزیز هم در آن حضور داشت حاضر بودم.به او

گفتم که شما با چه زمینه ی ذهنی به کویت حمله کردید؟یعنی

شما واقعا انتظار...

طارق عزیز در پاسخ به من نکته ای گفت که فراموش نشدنیست...او

گفت:اگر صدام ۲۰۰۰نفر از این سربند بسته های خمینی

(سربازان جان برکف عاشق) را داشت کویت که سهل است!

به عربستان هم حمله می کردیم...!!!


شما سبز پوشان ریاکار در رویاهای پوچ خود غرق شوید هنوز

سربازان سربند بسته ی خامنه ای را نشناخته اید!!!

 


+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت18:55توسط ابراهیم | |

چندیست کبوتران انتظار،شهپر طاقتشان زخم خورده

فراقیست که دخیل التیامش شفاخانه ای می طلبد همزاد روح و ریحان

نگاهی می خواهد هم شان چشم پیامبران،وبهانه ای می جوید همچون سحر گاه نیمه ی شعبان

تا سوار بر مرکب سجاده ای از نور و بلور،سرمست جام ظهور از خم قرآن و زبور،

هم صدا با دل های منتظران صبور سرود فرج بخواند

                                                                                     ویدا امانی

باشد...باشد...به میهمانی دلها نیامدی؟!

گفتم برای آمدنت گل بیاورند،گل بود و عشق بود،ولی نیامدی!

می سوختیم در تب پروانگی خویش،وقتی که از حوالی بالا نیامدی

هی شعر می شدیم ولی شعر های زرد،خشکیده،بی رمق،پر اما...نیامدی

یک بار دگر با دل پر سوز من بگو،آقا!بگو که آمده ای یا نیامدی؟

خورشید،ماه،حضرت دریا،نه...آمدی...

                                                                           اشرف حافظیان


راه امام

ما و ملت های مظلوم دنیا مفتخریم که رسانه های گروهی و دستگاه های تبلیغات جهانی ما و همه ی مظلومان جهان را به هر جنایت و خیانتی که ابر قدرت های جنایت کار دستور می دهند متهم می کنند.کدام افتخار بالاتر و والاتر از این که آمریکا با همه ی ادعا هایش و همه ی ساز وبرگ های جنگی اش و آن همه دولت های سر سپرده اش و به دست داشتن ثروت های بی پایان ملت های مظلوم عقب افتاده و در دست داشتن تمام رسانه های گروهی در مقابل ملت غیور ایران و کشور حضرت بقیة الله-ارواحنا لمقدمه الفدا-آنچنان وامانده و رسوا شده که نمی داند به که متوسل شود!و رو به هر کس می کند جواب رد می شنود!و این نیست جز به مددهای غیبی حضرت باری تعالی-جلت عظمته-که ملت ها را به ویژه ملت ایران اسلامی را بیدار نموده و از ظلمات ستمشاهی به نور اسلام هدایت نموده.

                                                               وصیت نامه ی سیاسی الهی

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت12:23توسط ابراهیم | |

 گلوله سفیرکشان وناله زنان در امتداد راستای میان دره ی عمیق درجه و قله ی رفیع مگسک از هفت شهر عشق گذر کرده و میدانی را که شهودش خوانند وعقول همیشه به گردش حیرانند پشت سر گذاشت و به کوچه ای که کوی یار نام داشت رسید.وارد کوچه شد و سراغ خانه ای به شماره ی پلاک cj-616-223 را گرفت و با بوسه ای درب خانه را دق الباب کرد .وارد خانه ی رب شد .سینه ای شکافت. حنجره ای به فریاد آمد.قلبی از تپش ایستاد.نگاهی خیره شد.زنگ خانه ای به صدا درآمد مادری از هوش رفت.صورتی خراش خورد.کودکی یتیم شد.کمر برادری شکست.خواهری بی برادر شد.قامت پدری خمید.همسری در سن۲۳سالگی موهایش سپید گشت.تا بیرقی دیگر به احترام پرچم سرخ کربلا پا بکوبد و به احتزاز درآید.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت19:0توسط ابراهیم | |

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

 

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

 

باز کن پنجره ها را ایدوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

 

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند ،

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد !

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت19:25توسط ابراهیم | |

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا

شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا

سارا لباس پوشید با جبهه ها اجین شد

در فکه و شلمچه دارا به روی مین شد

چندین هزار دارا بسته به سر سربند

یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند

سارای دیگری در مهران شده شهیده

دارا کجاست ؟ او در اروند آرمیده

دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در

از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل تر

سارا سوال می کرد دارا کجاست اکنون؟

دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است

روحش به عرش و جسمش مفقود در زمین است

در آن زمانه رفتند صدها هزار دارا

در این زمانه گشتند ده ها هزار  دارا

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و در بند

دارای این زمانه با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه

سارای این زمانه دز کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها اجین شد

در این زمانه ناگه چادر لباس جین شد

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست

سارا خود از برای جلب نظر بیاراست

آن مقنعه ورافتاد جایش فوکول درآمد

سارا به قول دشمن از املی درآمد

دارا و گوشواره حقا که شرم دارد

در دستهایش امروز او بند چرم دارد

با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه راندیم

اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک

بدم المظلوم یا الله عجل فرجه ولیک

جای شهید اسم خواننده روی دیوار

آنها به جبهه رفتند اینها شدند طلبکار!!!

                                                                               ابو الفضل سپهر

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت20:31توسط ابراهیم | |

هرچند که بر پیکر ما تاخته اید

از جمجمه های ما بنا ساخته اید

 

هرچند ز خون پهلوانان امروز

دیریست به ضرب سکه پرداخته اید

 

هرچند که از رگ رگ بریده ی ما

زنجیر طلا به گردن انداخته اید

 

هرچند که در باغ شقایق هامان

چونان علف هرز قد افراخته اید

 

غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید

تاریخ قبیله را چو نشناخته اید

 

اما به همان که رفت ونامد خبرش

سوگند که ای قوم هبل باخته اید

                                                                           ابوالفضل سپهر

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت20:11توسط ابراهیم | |

Forever Young - Bill Gerhardt (16574380)

کوه پرسید زرود

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست؟     گفت: در رفتن تو

کوه پرسید:و من؟          گفت: در ماندن تو

بلبلی گفت:و من؟        

خنده ای کرد و گفت:      در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی

که در آن کوه رود

رود مرداب شود

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد

و نخواند دیگر

من و تو بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز

در خواندن من.ماندن تو.رفتن یاران سفر کرده یمان نیست.بدان

                                                                      زنده یاد ابوالفضل سپهر

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت20:28توسط ابراهیم | |

به جبهه ها رشادتم

به سالها اسارتم

خنده ی صبح شامتان

حرامیان حرامتان

 

اشک دو چشم رهبرم

خون چکیده از سرم

شهد شده به کامتان

حرامیان حرامتان

 

داس عدو به گردنم

شخم عدو بر بدنم

گندم بی همتتان

حرامیان حرامتان

 

هم نفس آه که که شد؟

یوسف صد چاه که شد؟

پله ونردبانتان

حرامیان حرامتان

 

طبع شکم باره یتان

مرکب راه وارتان

قرعه که زد به نامتان؟

حرامیان حرامتان

 

راهی صد کمین که شد؟

معبر روی مین که شد؟

معبر زیر گامتان

حرامیان حرامتان

 

خانه ام افروخته شد

بام به کف دوخته شد

امنیت خانه یتان

حرامیان حرامتان

 

برف من و بام شما

درد من و دام شما

وسعت بام و دامتان

حرامیان حرامتان

 

خنده به اشک مادرم

نمک به زخم همسرم

مادرتان همسرتان

حرامیان حرامتان

                                                                                     زنده یاد ابوالفضل سپهر

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت20:2توسط ابراهیم | |

فاغث يا غياث ال مستغيثين

خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟چرا مرغان دريايي

 روي امواج صداي من بال نمي زنند؟چرا ميخك سپيدي در باغچه

احساسم نميرويد؟چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟

خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها

بگو ماه را در كف بگيرند و تاریکی هاي روح مرا به روشنايي مبدل

كنند به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.خدايا چقدر

پيوسته از تو گفتن را دوست دارم

 خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست

دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم

 در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه

 خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم

 را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر

 بده تا بي كفشي را تاب بياورند.

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت12:13توسط ابراهیم | |

من يك معلمم.

لحظه اي به دنيا آمدم كه نخستين سؤال برزبان يك كودك جاري شد. نخستين بار زماني باليدم كه توانستم با پاسخ خويش به يك انسان كمك كنم كه از جايي كه ايستاده بود، يك گام پيش بيايد. من مردمان بسيار درجاهاي بسيار بوده ام. من پيامبرم كه انسان ها را هدايت كرد، از طريق پرسيدن، جهان هاي ديگري را كشف كنند.من حافظ هستم كه به انسان ها آموخت كه جز غم «بي او بودن » غم هيچ كس را نخورند. من «آن سوليوان» هستم كه دست هاي كوچك شاگردش، هلن كلر را گرفت و جهان را از طريق تنها حس باقيمانده شاگردش، به او نشان داد.
    من مادرم كه با نخستين لالايي هاي دلپذير خود، ارزش واژه ها را به شاگردانم آموختم. من «هانس كريستين اندرسن» هستم كه با قصه هايش، حقايق بي شماري را به كودكان آموخت.
    من نخستين كسي هستم كه با جعبه هاي پرتقال ميز و نيمكت ساخت و دومين مدرسه را بنا نهاد.
    من تمام كساني هستم كه فضاي زندگي مرا با حضور و عطر انسانيت خويش آذين بستند.
    من تمام آن نام ها و چهره هايي هستم كه نامشان و چهره شان از ياد ها رفته، اما تأثير شان نسل اندرنسل باقي ماند. با وجود كوهي از كتاب و نمودار و فرمول و نقشه، واقعاً چيزي براي درس دادن ندارم و مي دانم كه شاگردانم براي يادگرفتن، فقط خودشان را دارند و من مي دانم كه اگر قرار باشد كسي به انسان بگويد كه كيست، اگر همه دنيا هم جمع شوند، از پس اين كار بر نمي آيند.
    من فقط موقعي بهتر درس مي دهم كه بيشتر سكوت مي كنم و بهتر گوش مي دهم.
    هيچ وقت در پي ثروت مادي نبودم و چون باورم اين بود، وقتي كه به شاگردانم گفتم كه ثروت واقعي در درون آنهاست، باور كردند. به آنها گفتم كه تنها ثروت حقيقي اكنون است كه اگر آن را از دست بدهند، با هيچ ثروتي نمي توانند به دست بياورند. به شاگردانم آموختم كه لحظه اي از كاوش براي گنجينه هاي پنهان درون خود دست برندارند، گنجينه هايي كه به شكل استعدادهاي فراوان، در ميان لايه هايي از «خودباختگي» گم مي شوند. من يكي از خوشبخت ترين كساني هستم كه در خلقت، با خداوند شريكند.
    يك پزشك اين بخت را دارد كه در يك لحظه جادويي، بار ديگر به انساني حيات ببخشد. من بخت آن را دارم كه در تك تك لحظات پرسشي جديد را ايجاد كنم تا در مسير يافتن پاسخ، هزاران حيات جديد پديد بيايد. يك معمار مي داند كه اگر بنايش را با نهايت دقت و استحكام بسازد، قرن ها دوام خواهد داشت. من مي دانم كه اگر با عشق و صداقت، بناي خود را بسازم تا دنيا باقي است، آن بنا از گزند توفان ها صدمه نخواهد خورد.
    من يك جنگاورم و هر روز بايد با منفي بافي ها، ترس ها، دنباله روي ها، تعصبات، جهل، بي تفاوتي و بي ايماني بجنگم. البته من در اين نبرد، تنها نيستم. هوشياري، كنجكاوي، حمايت والدين، منحصر به فرد بودن افراد، خلاقيت، ايمان، عشق و خنده، همه در زير پرچم من با دشمنان مي جنگند.
من بسيار سعادتمندم كه چنين تجربه باشكوهي را از سر مي گذرانم و براي اين نعمت، بايد از پدر و مادرهايي ممنون باشم كه بزرگ ترين سرمايه هاي زندگي خود، يعني فرزندانشان را به دست من مي سپارند. من يك معلمم . و از اين بابت، خداوند را هر لحظه شكر مي كنم.

 

فاطمه امامی

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:49توسط ابراهیم | |

                                               

پروردگارا تو را شکر می کنم ..........                 

.... برای تمام نعمتهابی که امسال به من ارزانی داشتی
... برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی
... برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی
تورا شکر می گویم برای سلامتی و بیماری ، برای غمها و شادیهائی که امسال به من عطا کردی.
 تو را شکر می گویم برای تمام چیزهائی که مدتی به من قرض دادی و سپس بازپس گرفتی .
خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دستان یاری رسان، برای همه آن عشق و محبت و چیزهائی شگفت انگیزی که دریافت کردم
شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای عزیزانی که دوستم دارند و دوستشان دارم.
خدایا، تو را شکر می گویم برای تنهائیم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکهایم، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.
تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای، برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم.
 
  امسال چه چیزی در انتظارم است؟
 
پروردگارا، همان را می خواهم که تو برایم خواسته ای.
 
 از تو می خواهم:
آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هرآنچه بر سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را.
آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم
و عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل به خودت و آنان که در اطرافم هستند. 
خدایا، مرا آن ده که مرا آن به ،
و آنچه را که نمی دانم چگونه از تو بخواهم
پروردگارا، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هوشیار، و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بدیده منت بپذیرم.  

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت13:16توسط ابراهیم | |