|
سلام دوستان من برگشتم با کافی نت ایلیا.تازه افتتاحش کردم.دعا کنید که کارم بگیره. این شعرو تو وب ظهور عشق دیدم به نظرم جالب اومد گفتم شما هم بخونید بد نیست(وبش تو لینکام هست قشنگه حتما سر بزنید) از دوري تو غمين و نالان هستيم
سلام دوستان من چند وقتی نیستم برگشتم حتما بهتون سر میزنم و جواب محبت هاتون رو میدم فعلا یا علی و التماس دعا
نماز جمعه ی وحدت آفرین حتما ببینید
"خانه ی دوست کجاست؟"در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید. و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: "نرسیده به درخت، کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست، می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سر به در می آورد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟" سهراب سپهری
تا صورت جان بود و جهان بود، علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی بــود آدم چو یکی، قبله و معبــود علـــی بود ولادت مولای متقیان، علی (ع) و روز پدر بر همه شیعیان مبارکباد.
امشب، همة دريچهها به سوي ماه باز خواهند شد. امشب، آسمان نگاه همة نرگسها، پر از ستاره خواهد شد و من سر بر زانوي تنهايي خود خواهم نهاد آن گاه غزلي خواهم سرود و آن را به نسيم خواهم سپرد امشب، آسمان دلم باراني ست و دستهايم به سوي آسمان گشوده خواهند شد تا كبوتري باشند و آرزوهايم را به بارگاه حضرت دوست ببرند امشب، همة هستی را دوست دارم
سربند بسته ها خاطره ا ی از دکتر ولایتی(زمانی که ایشان وزیر امور خارجه بودند و تازه کشورمان سرافراز دفاع مقدس شده بود): زمانی که صدام به کویت حمله کرد و آن فصاحت به بار آمد،روزی در جلسه ای که طارق عزیز هم در آن حضور داشت حاضر بودم.به او گفتم که شما با چه زمینه ی ذهنی به کویت حمله کردید؟یعنی شما واقعا انتظار... طارق عزیز در پاسخ به من نکته ای گفت که فراموش نشدنیست...او گفت:اگر صدام ۲۰۰۰نفر از این سربند بسته های خمینی (سربازان جان برکف عاشق) را داشت کویت که سهل است! به عربستان هم حمله می کردیم...!!!
شما سبز پوشان ریاکار در رویاهای پوچ خود غرق شوید هنوز سربازان سربند بسته ی خامنه ای را نشناخته اید!!!
چندیست کبوتران انتظار،شهپر طاقتشان زخم خورده
فراقیست که دخیل التیامش شفاخانه ای می طلبد همزاد روح و ریحان نگاهی می خواهد هم شان چشم پیامبران،وبهانه ای می جوید همچون سحر گاه نیمه ی شعبان تا سوار بر مرکب سجاده ای از نور و بلور،سرمست جام ظهور از خم قرآن و زبور، هم صدا با دل های منتظران صبور سرود فرج بخواند ویدا امانی باشد...باشد...به میهمانی دلها نیامدی؟! گفتم برای آمدنت گل بیاورند،گل بود و عشق بود،ولی نیامدی! می سوختیم در تب پروانگی خویش،وقتی که از حوالی بالا نیامدی هی شعر می شدیم ولی شعر های زرد،خشکیده،بی رمق،پر اما...نیامدی یک بار دگر با دل پر سوز من بگو،آقا!بگو که آمده ای یا نیامدی؟ خورشید،ماه،حضرت دریا،نه...آمدی... اشرف حافظیان راه امام ما و ملت های مظلوم دنیا مفتخریم که رسانه های گروهی و دستگاه های تبلیغات جهانی ما و همه ی مظلومان جهان را به هر جنایت و خیانتی که ابر قدرت های جنایت کار دستور می دهند متهم می کنند.کدام افتخار بالاتر و والاتر از این که آمریکا با همه ی ادعا هایش و همه ی ساز وبرگ های جنگی اش و آن همه دولت های سر سپرده اش و به دست داشتن ثروت های بی پایان ملت های مظلوم عقب افتاده و در دست داشتن تمام رسانه های گروهی در مقابل ملت غیور ایران و کشور حضرت بقیة الله-ارواحنا لمقدمه الفدا-آنچنان وامانده و رسوا شده که نمی داند به که متوسل شود!و رو به هر کس می کند جواب رد می شنود!و این نیست جز به مددهای غیبی حضرت باری تعالی-جلت عظمته-که ملت ها را به ویژه ملت ایران اسلامی را بیدار نموده و از ظلمات ستمشاهی به نور اسلام هدایت نموده. وصیت نامه ی سیاسی الهی
گلوله سفیرکشان وناله زنان در امتداد راستای میان دره ی عمیق درجه و قله ی رفیع مگسک از هفت شهر عشق گذر کرده و میدانی را که شهودش خوانند وعقول همیشه به گردش حیرانند پشت سر گذاشت و به کوچه ای که کوی یار نام داشت رسید.وارد کوچه شد و سراغ خانه ای به شماره ی پلاک cj-616-223 را گرفت و با بوسه ای درب خانه را دق الباب کرد .وارد خانه ی رب شد .سینه ای شکافت. حنجره ای به فریاد آمد.قلبی از تپش ایستاد.نگاهی خیره شد.زنگ خانه ای به صدا درآمد مادری از هوش رفت.صورتی خراش خورد.کودکی یتیم شد.کمر برادری شکست.خواهری بی برادر شد.قامت پدری خمید.همسری در سن۲۳سالگی موهایش سپید گشت.تا بیرقی دیگر به احترام پرچم سرخ کربلا پا بکوبد و به احتزاز درآید.
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شدست و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل بدامن کرده است باز کن پنجره ها را ایدوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند ؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شبهای بلند ، سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد ! خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی ؟ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را ... و بهاران را باور کن !
هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا سارا لباس پوشید با جبهه ها اجین شد در فکه و شلمچه دارا به روی مین شد چندین هزار دارا بسته به سر سربند یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند سارای دیگری در مهران شده شهیده دارا کجاست ؟ او در اروند آرمیده دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل تر سارا سوال می کرد دارا کجاست اکنون؟ دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون خون گلوی دارا آب حیات دین است روحش به عرش و جسمش مفقود در زمین است در آن زمانه رفتند صدها هزار دارا در این زمانه گشتند ده ها هزار دارا هنگام جنگ دارا گشته اسیر و در بند دارای این زمانه با بنزش رود به دربند دارای آن زمانه بی سر درون کرخه سارای این زمانه دز کوچه با دوچرخه در آن زمانه سارا با جبهه ها اجین شد در این زمانه ناگه چادر لباس جین شد با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست سارا خود از برای جلب نظر بیاراست آن مقنعه ورافتاد جایش فوکول درآمد سارا به قول دشمن از املی درآمد دارا و گوشواره حقا که شرم دارد در دستهایش امروز او بند چرم دارد با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه راندیم اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک بدم المظلوم یا الله عجل فرجه ولیک جای شهید اسم خواننده روی دیوار آنها به جبهه رفتند اینها شدند طلبکار!!! ابو الفضل سپهر
هرچند که بر پیکر ما تاخته اید
از جمجمه های ما بنا ساخته اید هرچند ز خون پهلوانان امروز دیریست به ضرب سکه پرداخته اید هرچند که از رگ رگ بریده ی ما زنجیر طلا به گردن انداخته اید هرچند که در باغ شقایق هامان چونان علف هرز قد افراخته اید غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید تاریخ قبیله را چو نشناخته اید اما به همان که رفت ونامد خبرش سوگند که ای قوم هبل باخته اید ابوالفضل سپهر
کوه پرسید زرود زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتن تو کوه پرسید:و من؟ گفت: در ماندن تو بلبلی گفت:و من؟ خنده ای کرد و گفت: در غزلخوانی تو آه از آن آبادی که در آن کوه رود رود مرداب شود و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر من و تو بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز در خواندن من.ماندن تو.رفتن یاران سفر کرده یمان نیست.بدان زنده یاد ابوالفضل سپهر
به جبهه ها رشادتم به سالها اسارتم خنده ی صبح شامتان حرامیان حرامتان اشک دو چشم رهبرم خون چکیده از سرم شهد شده به کامتان حرامیان حرامتان داس عدو به گردنم شخم عدو بر بدنم گندم بی همتتان حرامیان حرامتان هم نفس آه که که شد؟ یوسف صد چاه که شد؟ پله ونردبانتان حرامیان حرامتان طبع شکم باره یتان مرکب راه وارتان قرعه که زد به نامتان؟ حرامیان حرامتان راهی صد کمین که شد؟ معبر روی مین که شد؟ معبر زیر گامتان حرامیان حرامتان خانه ام افروخته شد بام به کف دوخته شد امنیت خانه یتان حرامیان حرامتان برف من و بام شما درد من و دام شما وسعت بام و دامتان حرامیان حرامتان خنده به اشک مادرم نمک به زخم همسرم مادرتان همسرتان حرامیان حرامتان زنده یاد ابوالفضل سپهر
خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نمي زنند؟چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟ خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرند و تاریکی هاي روح مرا به روشنايي مبدل كنند به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند.
لحظه اي به دنيا آمدم كه نخستين سؤال برزبان يك كودك جاري شد. نخستين بار زماني باليدم كه توانستم با پاسخ خويش به يك انسان كمك كنم كه از جايي كه ايستاده بود، يك گام پيش بيايد. من مردمان بسيار درجاهاي بسيار بوده ام. من پيامبرم كه انسان ها را هدايت كرد، از طريق پرسيدن، جهان هاي ديگري را كشف كنند.من حافظ هستم كه به انسان ها آموخت كه جز غم «بي او بودن » غم هيچ كس را نخورند. من «آن سوليوان» هستم كه دست هاي كوچك شاگردش، هلن كلر را گرفت و جهان را از طريق تنها حس باقيمانده شاگردش، به او نشان داد. فاطمه امامی
پروردگارا تو را شکر می کنم ..........
|
Home
|